الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )

82

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )

عباس عرض كرد : همانگونه كه فرمودى ، چنان دستور دادى ، ولى دشمن به ميدان تاخت و مبارز طلبيد ، آيا نبايد جواب دشمن را داد ؟ حضرت على ( ع ) فرمود : آرى بهتر بود كه از امام خود اطاعت كنى و به دشمن جواب ندهى . . . سپس على ( ع ) دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد و با كمال خضوع عرض كرد : « خدايا ، از عباس و جانبازى او قدردانى فرما و گناهش را ببخش ، من او را بخشيدم ، تو نيز از او بگذر » . از آن سوى ، معاويه ناراحت بود و مىپرسيد : چه كسى غرار را به قتل رسانيد ، آيا قهرمانى مانند غرار وجود داشت ؟ آيا خون چنين كسى پامال گردد ؟ آيا مردى جانباز نيست كه به ميدان برود و خون غرار را مطالبه كند ؟ دو نفر از طايفهء بنى لخم كه از قهرمانان شام بودند نزد معاويه آمدند و گفتند : ما آماده‌ايم . معاويه گفت : به ميدان برويد ، كه هر كدام از شما در كشتن عباس پيش‌دستى كند صد وقيه طلا ( هر وقيه معادل هفت مثقال ) و به همين اندازه نقره ، و به اندازهء هر دو ، لباسهاى يمنى به او جايزه مىدهم . اين دو قهرمان به ميدان تاختند و با فرياد اى عباس ، اى عباس ! او را به مبازره طلبيدند . عباس گفت : من بايد در اين مورد با فرماندهء خود ( على عليه السلام ) مشورت كنم ، آنگاه نزد على ( ع ) رفت ، آنحضرت در قسمت راست سپاه خود بود و آنها را به جنگيدن تحريك مىنمود ، عباس جريان را به عرض على ( ع ) رسانيد . حضرت على ( ع ) فرمود : « سوگند به خدا معاويه دوست دارد كه از بنى هاشم هيچكس نماند مگر اينكه او را از بين ببرد ، او مىخواهد نور خدا را خاموش كند ولى خداوند قطعا نور خود را تكميل مىكند هر چند مشركان را ناپسند آيد . . . « آنگاه امام على ( ع ) لباس و اسلحهء خود را با عباس عوض كرد و سوار بر اسب